|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
چند وقت پیش، قبل از دست به کارشدن آتش به اختیارها،
عصر یک روز تابستانی داشتم با مترو از کرج به تهران می آمدم.
یکی دو ایستگاه که آمده بودیم، ناگهان سرعت قطار زیاد شد و
چند دقیقه بعد همراه با بوی سیم سوخته، صدای ترمزها هم
بلند شد. قطار توقف کرد و چراغ هایش خاموش شد.
در تاریکی درون واگن صدای یکی از دست فروش ها شنیده
شد که با لحن مطایبه آمیزی گفت: « مسافرین محترم قطار به
فنا رفت!»
مدتی بعد با قضیه ی صندوق های قرض الحسنه، و شروع
عملیات ایذایی آتش به اختیارها، همان شد که می دانید و
می بینید: پول ملی با شیب تندی سقوط کرد و بوی سیم
سوخته از کله ی مردم بلند شد. قطار جامعه به فنا رفته بود!

|
|