متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 

 

پاییز من دوباره ز ره آمدی و باد

می‌آورد به گوش من از تو سرود تو

با روزهای آخر شهریور ای امید

بدرود می کنم به امید درود تو

پاییز! آنچه نام تو پاییز کرده است

عریانیِ درختِ تو و بادِ مرگ نیست

این را به جلوه های تو بینم که بودِ تو

در بودن و نبودنِ گلبرگ و برگ نیست

در چشم خود چو غرقه ی نظارگی کنم

جسم تو را پاک تر از روح سادگی است

حالی که در ضمیر من آشوب می‌کند

احساس گریه آور از دست دادگی است

همراز من تو هستی ای روح سرگردان

حالی که بر تو رفت به من نیز رفته است

یعنی امید زیستنم در بسیط خاک

یک چیز بوده است و همان چیز رفته است

آن سوی هستی من و بودِ تو، عالمی است

و آن را به هر زبان که بگویند نام نیست

من از تو و جهان تو خواهم سرود باز

پاییز! داستان تو هرگز تمام نیست

 


برچسب‌ها: فخرالدین مزارعی, شعر معاصر ایران
 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۹ساعت 10:10  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا