|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
خانواده ی صفدر در پریشانی و اضطراب عجیبی به سر می برد. از
همه ی اعضای خانـواده پـریـشان تـر، «زلـیـخا» همسر صفـدر بـود. او
در انـتـظار نـوزاد بـود. در دامن کوهی پرت، در کنار جنگلی انبوه، دور از
ماشین و راه ماشین، دور از طبیب و دارو در انتظار نوزاد بود. در ماه
نهم بارداری بود.
بی حال و سنگین به سختی نفس می کشید. قلبش به تندی
می تپید. شکمش خیلی بالا آمده بود.

همه در بیم و هراس بودند. زلیـخا از همه بیشتر! از درد زایـمـان
نمی تـرسید. از اجـنـه و اشبـاح نمی تـرسـیـد. از پنجه ی خونین
مرگ و چنگال بی رحم اجل نمی ترسیـد. ترس بزرگتری داشت.
تـرسی سهمگین تر و کشنده تـر از همه ی ترس ها!
می ترسید که بـاز به جای پسر،دختر بیاورد و بـار دیگر نزد سر و
همسر نـنـگین و شرمنـده شود. پس از چهارده سال ازدواج و هفت
دختر پی در پی، اکنون نوبت بـه فرزند هشتم رسیده بود.
خانواده ی صفدر و زلیـخا، عضو یک تـیـره ی کوچک کـوه نـشیــن
جنـگلـی از ایـل بـزرگ ممسنی بـود. ایـل پسـر می خواست. در ایل
تنها پسر بود که می توانست اجاق خانه را روشن کند. اجاق پـدران
دختردار را کور و خمـوش می پـنداشتند و بـه حال زار مــادران دختـرزا
غـم و غـصه می خوردند.

ایـل بـا آن همه مادران رشید، دختر را حقـیـر می شمرد. ایل با آن
همه زن سرفراز ــ چنان زنانی که هنگام شکست مردان خود، از بیم
اسـارت بـه دست دشمن، گیسو به هم می بافتند و از قلعه ها، خود
را به زمین می انداختند ــ دختر را ارث نمی داد، جهیزیه و مهریه
نمی داد، او را سر سفره مرد نمی نشاند. دختـر را به مـدرسـه ها که
تـازه باز شده بودنـد نمی فرستاد. خواهر را بـا برادر برابر نمی دانست.
بابت بهای دختر شیربها می گرفت. او را گویی می فروخت!

در این اجتماع کوچک لُر زبان کوهستانی از اطلاق کلمه ی بچه به
دختر خودداری می شد. فقط پـسرها بچه های خانواده بودند. بـارها
مهمـانـان و رهگـذران از صـفدر شمـار فـرزنـدانش را پرسیـده بودنـد و
او شـرمنـده و سر به زیـر، پاسخ داده بود: «بچه ندارم، چند کنیز دارم.»
زلیـخا بارهـا این عبـارت تلخ را از زبان شوهـرش شنیـد بود و خون دل
خورده بود.

زلیـخا با همه ی این غـم ها و غصـه های جـانکاه هنوز زن زیـبـایی
بود. سال های عمرش از سی نگذشته بـود. خرمن گـیـسوانـش هـنـوز
شـانـه می شکست. دو چشم درشت و فَتّانش هنوز ضامن عشق و
وفای شوهرش بود.
دخترانش هم مثل خودش زیبا بودند و شیربهای هنگفتی در انتظارشان
بود.ولی زلیخا گرفتار درد و داغ بی پـسری بود. خجل و سر در گریبان بود.

دختران زلیخا هم شریک درد مادرشان بودند. آنان نیز با امید و
اضطراب در انتظار نوزاد بودند. در آرزوی برادر لحظه شماری می کردنـد.
بـرادر می خواستند تا گهـواره اش را بجنبانند، تـا برایش لالایی بگویند،
تا دورش بگردند، تـا کاکل مویش را ببویند، تا کف پایش را ببوسند.
دردها بـا شب های تـاریـک،انس و الفتی دیرینه دارند. دردهای زلیخا
در شبی تـاریـک آغاز گشت. خبر زایمان در ایـل پیچید. زن ها دور زائو
جمع شدند. دود هیزم و اسپند، فضا را غبار آلود و تیره کرده بـود. همه
از رو به رو شدن با واقعه ای که داشـت اتفاق می افتاد در بیـم و
هراس بودند. شب پایان نداشت. هر لحظه مثل یک سال می گذشت.
زمـان سپری نمی شد.
پیـرزن که لحظـه ای از کنار زلیـخا دور نمی شد دست به کار بود و با
دستهای خون آلود و چروکیـده، بدن کوچک طفل را از پیکر مادر جدا
می کرد. بچه را سرِ دست گرفت و فریاد کشید:«پسر!»

فریاد بعدی فریاد خود پسر بود. چند تن از زن ها هلهله کردند. کِل
زدند. صفدر خود را فریادکشان بـه صحنه رساند ولی مجالی برای
شادمانی نیافت. زلیخا چشم فروبست و دیـگـر بـاز نـکـرد. کـودک در
پـی پـستـان بـود ولـی از آن چشمه ی شیرین و حیات بخش خبـری
نبود.
از آن پس صـفـدر همـسر نـداشت ولی پسـر داشـت. دخترانش
مادر نداشتند ولی برادر داشتند!
|
|