|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
نگاه متینش به دوردستهاى دور راه کشیده بود.
گفت: بَرِّهات را دارم. جعبههه را هم واسه برههه دارم. پوزهبنده را هم
دارم.
و با دلِ گرفته لبخندى زد.
مدت درازى صبر کردم. حس کردم کمکمَک تنش دوباره دارد گرم
مىشود.
ـ عزیز کوچولوى من، وحشت کردی؟
ـ امشب وحشت خیلى بیشترى چشم به راهم است!
دوباره از احساسِ واقعهاى جبران ناپذیر یخ زدم. این فکر که دیگر هیچ
وقت غشغش خندهى او را نخواهم شنید، برایم سخت تحملناپذیر بود.
خندهى او براى من به چشمهاى در دلِ کویر مىمانست.
ـ کوچولوئَکِ من، دلم مىخواد بازم غشغشِ خندهات را بشنوم.
اما بهم گفت: امشب درست مىشود یک سال و سیارکم درست
بالاى همان نقطهاى مىرسد که پارسال به زمین آمدم.
ـ کوچولوئک، این قضیهى مار و میعاد و ستاره یک خواب آشفته بیشتر
نیست. مگر نه؟!
به سوال من جوابى نداد اما گفت: چیزى که مهم است با چشمِ سَر
دیده نمىشود.
ـ مسلم است.
ـ در مورد گل هم همینطور است: اگر گلى را دوست داشته باشى که
تو یک ستارهى دیگر است، شب تماشاى آسمان چه لطفى پیدا مىکند:
همهى ستارهها غرق گل مىشوند!
ـ مسلم است…
ـ در مورد آب هم همینطور است. آبى که تو به من دادى به خاطر قرقره
و ریسمان درست به یک موسیقى مىمانست… یادت که هست… چه
خوب بود.
ـ مسلم است…
ـ شب به شب ستارهها را نگاه مىکنى. سیارک من کوچولوتر از آن
است که بتوانم جایش را نشانت بدهم. اما چه بهتر! آن هم براى تو
مىشود یکى از ستارهها؛ و آن وقت تو دوست دارى همهى ستارهها
را تماشا کنى… همهشان مىشوند دوستهاى تو… راستى مىخواهم
هدیهاى بت بدهم…
و غش غش خندید.
ـ آخ، کوچولوئک، کوچولوئک! من عاشقِ شنیدنِ این خندهام!
ـ هدیهى من هم درست همین است… درست مثل مورد آب.
ـ چى مىخوای بگی؟
ـ همهى مردم ستاره دارند اما همهى ستارهها یکجور نیست: واسه
آنهایى که به سفر مىروند حکم راهنما را دارند واسه بعضى دیگر فقط
یک مشت روشنایىِ سوسو زن هستن. براى بعضى که اهل دانشند هر
ستاره یک معما است واسه آن باباى تاجر، طلا بود. اما این ستارهها
همهشان زبان به کام کشیده و خاموشند. فقط تو یکى، ستارههایى
خواهى داشت که تنابندهاى مِثلش را ندارد!
ـ چى مىخوای بگی؟
ـ نه این که من تو یکى از ستارههام؟ نه این که من تو یکى از آنها
مىخندم؟… خب، پس هر شب که به آسمان نگاه مىکنى برایت مثل
این خواهد بود که همهى ستارهها مىخندند. پس تو ستارههایى
خواهى داشت که بلدند بخندند!
و باز خندید.
ـ و خاطرت که تسلّی پیدا کرد از آشنایى با من خوشحال مىشوى.
دوست همیشگى من باقى مىمانى و دلت مىخواهد با من بخندى و
بعضی وقتهام واسه تفریح پنجرهى اتاقت را وا مىکنى… دوستانت از
اینکه مىبینند تو به آسمان نگاه مىکنى و مىخندى حسابى تعجب
مىکنند آن وقت تو بهشان مىگی: آره، ستارهها همیشه مرا خنده
مىاندازند! و آن وقت آنها یقینشان مىشود که تو پاک عقلت را از
دست دادهاى. جان! مىبینى چه کَلَکى بهت زدهام…
و باز زد زیر خنده.
ـ به آن مىماند که عوضِ ستاره یک مشت زنگوله بهت داده باشم که
بلدند بخندند…
دوباره خندید و بعد حالتى جدى به خودش گرفت و گفت: نه، من تنهات
نمىگذارم. ظاهر آدمى را پیدا مىکنم که دارد درد مىکشد… یک خرده
هم مثل آدمى مىشوم که دارد جان مىکند. رو هم رفته این جورىها
است. نیا که این را نبینى.
ـ تنهات نمى ذارم.
اندوهزده بود.
ـ این را بیشتر از بابت ماره مىگم که، نکند یکهو تو را هم بگزد. مارها
خیلى خبیث اند. حتی واسه خنده هم ممکن است آدم را نیش بزنند!
تنهات نمى ذارم.
منتها یک چیز باعث خاطر جمعیش شد: گر چه، بار دوم که بخواهند
بگزند دیگر زهر ندارند.
شب متوجه راه افتادنش نشدم. بى سر و صدا گریخت.
وقتى خودم را بهش رساندم با قیافهى مصمم و قدمهاى محکم پیش
مىرفت. همین قدر گفت: آه اینجایى؟
و دستم را گرفت.
اما باز بىقرار شد و گفت: اشتباه کردى آمدى. رنج مىبرى. گرچه
حقیقت این نیست، اما ظاهرِ یک مرده را پیدا مىکنم.
من ساکت ماندم.
ـ خودت درک مىکنى. راه خیلى دور است. نمىتوانم این جسم را با
خودم ببرم. خیلى سنگین است.
من ساکت ماندم.
گیرم عینِ پوستِ کهنهاى مىشود که دورش انداخته باشند؛ پوست
کهنه که غصه ندارد، ها؟
من ساکت ماندم.
کمى دلسرد شد اما باز هم سعى کرد: خیلى با مزه مىشود، نه؟!
من هم به ستارهها نگاه مىکنم. همه شان به صورت چاههایى
در مىآیند با قرقرههاى زنگ زده. همهى ستارهها بهم آب مىدهند
بخورم…
من ساکت ماندم.
ـ خیلى با مزه مىشود، نه؟ تو صاحب هزار کرور زنگوله مىشوى من
صاحب هزار کرور فواره…
او هم ساکت شد، چرا که داشت گریه مىکرد…
ـ خب، همین جاست. بگذار چند قدم خودم تنهایى بروم.
و گرفت نشست، چرا که مىترسید.
مىدانى؟… گلم را مىگویم… آخر من مسئولشم. تازه چه قدر هم
لطیف است و چه قدر هم ساده و بى شیله پیله. براى آن که جلوی
همهى عالم از خودش دفاع کند همهاش چى دارد مگر؟ چهار تا خار
پِرپِرَک!
من هم گرفتم نشستم. دیگر نمىتوانستم سر پا بند بشوم.
گفت: همین… همهاش همین و بس…
باز هم کمى دودلى نشان داد اما بالاخره پا شد و قدمى به جلو رفت.
من قادر به حرکت نبودم.
کنار قوزکِ پایش جرقهى زردى جست و… فقط همین! یک دم بىحرکت
ماند. فریادى نزد. مثل درختى که بیفتد آرام آرام به زمین افتاد که با وجود
شن از آن هم صدایى بلند نشد.
شش سال گذشته است و من هنوز بابت این قضیه جایى لب تر
نکردهام. دوستانم از این که مرا دوباره زنده مىدیدند سخت شاد شدند.
من غمزده بودم اما به آنها مىگفتم اثر خستگى است. حالا کمى
تسلاى خاطر پیدا کردهام. یعنى نه کاملا"… اما این را خوب مىدانم که
او به سیارکش برگشته. چون آفتاب که زد پیکرش را پیدا نکردم. پیکرى
هم نبود که چندان وزنى داشته باشد… و شبها دوست دارم به
ستارهها گوش بدهم. عین هزار زنگولهاند.
اما موضوع خیلى مهمى که هست، من پاک یادم رفت به پوزهبندى
که براى شهریار کوچولو کشیدم تسمهى چرمى اضافه کنم و او ممکن
نیست بتواند آن را به پوزهى بره ببندد. این است که از خودم مىپرسم:
یعنى تو اخترکش چه اتفاقى افتاده؟ نکند برههه گل را چریده باشد؟!
گاه به خودم مىگویم: حتما" نه، شهریار کوچولو هر شب گلش را زیر
حباب شیشهاى مىگذارد و هواى برهاش را هم دارد… آن وقت است که
خیالم راحت مىشود و ستارهها همه به شیرینى مىخندند.
گاه به خودم مىگویم: همین کافى است که آدم یک بار حواسش
نباشد…
آمدیم و یک شب حباب یادش رفت یا بره شب نصفشبى بىسر و
صدا از جعبه زد بیرون… آن وقت است که زنگولهها همه تبدیل به اشک
مىشوند!…
یک راز خیلى خیلى بزرگ این جا هست: براى شما هم که او را
دوست دارید، مثل من هیچ چیزِ عالم مهمتر از دانستن این نیست که
تو فلان نقطهاى که نمىدانیم، فلان برهاى که نمىشماسیم گل
سرخى را چریده یا نچریده…
خب. آسمان را نگاه کنید و بپرسید: بره گل را چریده یا نچریده؟ و آن
وقت با چشمهاى خودتان تفاوتش را ببینید…
و محال است آدم بزرگها روحشان خبردار بشود که این موضوع چه
قدر مهم است!
یادتان باشد، اگر روزی روزگاری ... بچهاى به طرفتان آمد، اگر خندید،
اگر موهایش طلایى بود، اگر وقتى ازش سوالى کردید جوابى نداد، لابد
حدس مىزنید که کیست. در آن صورت لطف کنید و نگذارید من این جور
افسرده خاطر بمانم: بى درنگ بردارید به من بنویسید که او برگشته.
|
|