متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 

 

                                نویسنده ی بلندی‌ها

 

   19 دسامبر 1848 امیلی برونته (Emily Bronte) در یورکشایر بریتانیا

درگذشت. زنی که با تنها داستانش، جهان ادبیات را تسخیر کرد.

    

 

   امیلی برونته در روستای ثورنتون در یورکشایر در شمال بریتانیا

زاده شد. سه ساله بود که مادرش را از دست داد. پدرش کشیش

تندخویی بود که حتی اجازه ی بازی و خنده به فرزندانش نمی‌داد

و می‌خواست ایشان را با «رنج» آشنا کند و بی‌نیازی از لذت‌های

جهان را در آنها نهادینه کند. تنها محبت و توجهی که او به بچه ها

نشان می داد این بود که برای آنها داستان‌های ترسناک بخواند.

 

   در این محیط و وضعیت بود که امیلی کودکی اش را سپری کرد.

در تنهایی، یگانه کاری که می توانست بکند مطالعه و خیال‌ پردازی

بود. بعدها همراه خواهر بزرگترش به کالج ویژه ی دختران رفت و

20 ساله بود که آموزگار شد.

   وقتی به 24 سالگی رسید به هلند رفت تا فرانسوی و آلمانی

بیاموزد. پس از بازگشت به زادگاهش با دو خواهرش، مدرسه ای

گشود اما نتوانستند آن را اداره کنند.

   روزی شارلوت، خواهر بزرگتر در میان وسایل امیلی دفتر اشعارش

را یافت و او را ستود و پیشنهـاد کرد که هر سه خواهـر به نوشتن

شعر ادامه دهند.

 

 

   در 28 سالگی امیلی، جُنگ شعر آنها با نام‌ های مستعـار درآمـد.

   29 ساله بود که اثر ماندگارش «بلندی های بادگیر» را منتشر کرد

که در آغاز فـروش زیـادی نداشت. یک سال بعد امیلـی در اثر بیماری

سل درگذشت و تازه آن موقع بود که کتابش می رفت تا جایگاه واقعی

خود را بیابد و جهانگیر شود.

   این اثر نخستین بار توسط ولی الله ابراهیمی در سال 1348 با

نام "بلندیهای بادگیر، عشق هرگز نمی‌میرد" در تهران ترجمه و

چاپ شد و پس از آن هم بارها به فارسی برگردانده شده است.

 

 

    «بلندی های بادگیر» روایت عشق است و انتقام، با شخصیت‌هایی

که آمیزه ی لطافت و خشونت‌اند. مهر و کین، امید و بیم، و… در مکانی

که آن هم آمیزه‌ای است از گرما و سرما، روشنایی و تاریکی، تابستان

طراوت‌بخش و زمستان اندوه‌بار.

   امیلی برونته با همین داستان شورانگیز به بلندی های ادبیات جهان

صعود کرد.
 

   بلندی های بادگیر، روایتی است عاشقانه که با لحنی شاعرانه تعریف

شده است و به وضوح اوج تاثیر رفتارهای خوش و رفتارهای بد را در طی

زمان به تصویر می‌کشد.

 

 

   این کتاب که شرح علاقه ی «کاترین»، دختر یک زمین دار و «هتکلیف»،

پسری سرراهی که در خانه ی آنها بزرگ شد را بیان می‌کند. تصویری

است واضح، دلنشین و در عین حال تلخ از این علاقمندی، و سنگ‌هایی‌ 

که بر سر راه آن دو جوان انداخته می شود.


   این رمان درباره ی عشقی است قدرتمندتر از مرگ، و شور و سودایی

خارق‌العاده، بی‌همتا و مرموز، که گذشت زمان از جاذبه‌اش نمی‌کاهد.

کتاب بلندی های بادگیر اثری است ناآرام به قلم نابغه‌ای آرام که شارلوت

بـرونتـه در بـاره‌ ی او گفتـه: «نیرومنـدتر از مـردان، ساده‌تـر از کودکـان،

بی‌همتا در میان همتایان»!
 

 

   امیلی برونته با چنان خلاقیت و صراحتی تاثیر رفتارهای ستیزه‌گرانه

و خشن را بر روح و روان آدمـی به تصویـر کشیده است که دامنه ی

وسیعی برای اندیشیدن در مقابل انسان ها می‌گستراند. 


   جملاتی از متن کتاب بلندی های بادگیر:

 

   زیر آسمان دلپذیر کمی ماندم و آن جا پرسه زدم. نگاه کردم

به پروانه‌ها که لابه‌لای بوته‌ها و سنبله‌ها بال می‌زدند. گوش

سپردم به صدای ملایم باد که لابه‌لای سبزه و علف‌ها می‌وزید

و فکر کردم که چطور می‌شود تصور کرد که خفته‌های این خاک

آرام، خواب زده‌هایی بی‌قرار باشند.

 

   با خود می‌انـدیشـم: ای مــرد بـدبـخت! تو نیـز مـاننـد سایـر

همنوعانت، قلبی در سینه‌ات می‌تپد و اعصابی داری که در

برابر غم‌ها و شادی‌ها حساسیت نشان می‌دهد. چرا بیهوده

سعی می‌کنی عکس العمل قلب و اعصابت را از شنیدن خبر

ایـن فاجعـه پنهـان داری؟ چرا مـی‌خواهـی وانمـود کنـی که

خونسردی و آرامش خود را از دست نداده‌ای؟ این کبر و غرور

تو نمی‌تواند خدا را فریب دهد!



   روح از هر چه ساخته شده باشد؛ روح او و من از یک جنس

است.



   می گفت بهترین کار در یک روز گرم ماه ژوئیه این است که

آدم از صبح تا شب برود روی یک تکه چمن وسط بوته زار دراز

بکشد. زنبورها لا به ‌لای گل هـا با وزوزشـان برای آدم لالایی

بگویند. چکاوک‌ها بـالای سر آدم آواز بخواننـد. آسمـان، آبی و

بی ابر باشد و خورشید هم مدام بتابد. این کل تصور او بود از

سعادت بهشتی!



   اما چیزی که من دلم می‌خواست تاب خوردن از یک درخت

سبـز بـود که برگ‌هـایش خش خش کنـنـد. بـاد غـرب بوزد و

ابرهـای سفیدِ سفید به سرعـت از بالای سر مـا رد بشوند.

تازه، نه فقط چکاوک‌ها، بلکه باسترک ها و توکاهای سیاه و

سِهـره هـای سیـنـه سـرخ و فـاختـه ‌هـا هم از چهـار طرف

نغمــه سرایـــی کنند. بوتـــه زار از دوردست پیــدا باشد، با

فرو رفتگی‌های سایه دار و خنک، اما نزدیک ما موج‌های بلند

علفزار که در نسیـم تاب بـخورنـد، همین طور جنگل و صدای

آب، و کل دنیا بیدار و سرشار از شادی.
 


  حالـت یک سگ ولـگـرد را نداشتـه باش که هر لگـدی که

می خورد، حقش است و از تمـام دنیـا به انـدازه ی کسی

که لگدش می زند، متنفر است!

 

 

   برای مطالعـه ی داستان «بلندی های بادگیر؛ عشق هرگز 

نمی میرد» (اینجا) را کلیک کنید.

 


برچسب‌ها: امیلی برونته, بلندی های بادگیر, عشق هرگز نمی میرد
 |+| نوشته شده در  جمعه سوم مرداد ۱۳۹۹ساعت 0:0  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا