|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
از قطار که پیاده شدیم مردی با تلفن همراهش خبر داد که:
«من شهید زین الدین هستم».
پسر نوجوانـی که کوله پشتـی داشت و ظاهرا" در آن وقـت
روز از مدرسه به خانه برمی گشت، با دو سه قـدم، خود را به
آن مـرد رساند و با اشتیاق گفت: «سلام! خیلـی خوش وقتم
از زیارت شما!»
مـرد همان طور که در ذهنش به دنبال آشنـاییتی از پسرک
می گشت، از نـوجوان پرسید: من شمـا رو می شناسـم؟!
پسر نوجوان با خونسردی گفت: «فکر نمی کنم، ولی من از
شما زیاد شنیدم... راستی اینجا چه کار می کنید، شما نباید
الان تو بهشت باشید؟!».

|
|