|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |

وسایل مختصرش را داخل ساک گذاشتم، عصـایش را دادم و گفتم:
برویم.
گفت: کجا برویم؟
برای اولین بار بهش دروغ گفتم: «زیارت».
خوشحال شد.
وقتی به خانه ی سالمندان رسیدیم با شرم نگاهش کردم. چشمهای
مهـربانش خیـس شده بـود؛ دستـم را گرفـت و گفت: «مـواظب خودت
باش مادر!»
|
|