|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |

آخرین روزهای سال اول دبیرستان را که می گذراندم بازرس
آموزشی به کلاس ما آمد و پنج لغت را به ما دیکته کرد که
بنویسیم. یکی از کلمات «قوری» بود که نتوانستم آن را درست
بنویسم. معلم ما کوشید با ضربه ی خفیف نوک کفشش مرا به
اشتباهم متوجه سازد اما من متوجه نشدم. من نمی توانستم
تصور کنم که او می خواست من از روی ورقه ی همشاگردیم
اشتباهم را تصحیح کنم. خیال می کردم که معلم ما آنجا حضور
دارد که مراقب باشد ما از روی ورقه ی یکدیگر ننویسیم. نتیجه
آن شد که تمام بچه ها به جز من تمام کلمات را درست نوشتند.
فقط من کودن و ابله بودم. معلم ما بعدا" سعی کرد مرا به این
بلاهت متوجه سازد، اما این کوشش او هم بی نتیجه ماند.
هرگز نتوانستم هنر نوشتن از روی ورقه ی دیگران را بیاموزم!
مهاتما گاندی
رهبر استقلال هند از یوغ استعمار انگلیس
|
|