|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
او پهلوان نبود.
هرگز به عمر خویش؛
میدان پهلوانی مردان ندیده بود!
بر سینه اش نبود،
هرگز مدال های طلایی افتخار...
اما...
او پهلوان زندگی سخت خویش بود:
-هر روز با امید،
با «کار» نان ز کوره ی خورشید،می ربود!
شبها که تن به روزن کاشانه می کشاند...
فریاد شادمانی فرزند و همسرش،
پر می کشید بار دگر سوی آسمان:
-آورد قرص نان...
اینست پهلوان!

|
|