متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 
  

  یک هفته از خرابی هواپیما و فرود آمدنم در صحرا می گذشت و من که

در حال نوشیـدن آخریـن جرعـه از ذخیـره ی آبـم بودم داشتـم به قصه ی

فروشنده ی قرصِ رفعِ تشنگی گوش می دادم.

   به شازده کوچولو گفتـم: چقـدر خوب می شد مـن هم گردش کنان به

طرف چشمه می رفتم، ولی چه کنم که باید به هواپیمـای خرابم برسم.

 

 

    شازده کوچولو تا خواست دوباره از روباه نقل قول کند، گفتم: ببین آقا

کوچولـوی مـن! این دیگه داستـان نیست، چون مـا به زودی از تشنگـی

می میریم!...

   او که درک درستی از اوضاع نداشت و گفته ی من برایش بی اهمیت

بـود، گفـت: چه خوبـه که در هر شـرایطـی، حتـی در مـوقـع مـرگ؛ آدم

دوستی در کنارش داشته باشه؛ چون مـرگ در تنهایی، مثل مرگ بدون

شاهده! من خیلی خوشحالم که با روباه دوست شدم!

 

 

   با خودم گفتـم خطـر را درک نمـی کنـد. او نه گرسنـه می شـود، نـه

تشنه؛ کمی نور آفتاب برایش کافی است ...

   ولی او با نگاه به من فهمـانـد که متـوجه شـده است که من چه فکر

می کنم، به همین خاطر گفت: من هم خیلی تشنه هستـم ... برویـم

یک چاه پیدا کنیم...

 

 

    خسته و بی حوصله راه افتادم. احتمـال اینکه چاهـی در آن حوالـی

باشد، مگر چقـدر بود؟! با این همه دوتایی به راه افتادیـم.

 

 

    ساعت ها بی آن که با هم حرفی بزنیم راه رفتیـم. دیگر شب شـده

بود و ستـاره هـا یکی یکی روشن مـی شـد. من که بر اثـر تشنگـی و

خستگی تب کرده بودم،به نظرم رسید ستاره ها را در خواب می بینم.

هنوز هم به حرف شـازده کوچولو فکـر می کردم. از او پرسیدم: پس تو

هم تشنه ای؟...

  اما او به جای جواب دادن به سؤال من با لحنی ساده گفت: آب برای

قلب هم خوب است.

 

 

    خسته بود، نشست. در کنارش نشستم. پس از مدتی سکوت دوباره

به حرف آمد که: این همه زیبایـی ستاره از گلـی است که در خود دارد و

دیده نمی شود.

   زیر لبـی جواب دادم که همین طوره، و بی آنکه کلامـی دیگر بگویـم به

موج هـای مـاسـه که با وزش باد به وجود آمـده بود و در نور مهتـاب دیده

می شد، نگاه کردم.

   شازده کوچولو که انگار فهمیده باشد به چه می اندیشم، گفت: صحرا

زیباست!

   

 

    حق با او بود. من همیشه صحرا را دوست داشتم. روی تلّی از ماسه

می نشینی و بی آنکه چیزی را ببینی و یا چیزی را بشنـوی، در سکوت

درخششی را حس می کنی...

   شازده کوچولـو جوری که انگـار با خودش حرف می زنـد گفت: چیـزی

که صحرا را زیبا می کند،چاهی است که آن را مثل یک راز در گوشه ای

از خود پنهان کرده است.

 

 

    ناگهان در کمال تعجب به راز آن درخشش شگفت انگیز ماسه ها پی

بردم! گفتـم: آره، مهـم نیست ستـاره باشد یا صـحرا یا هر چیز دیگری؛

آنـچه باعـث زیبایـی اش می شود چیـزی است که در آن است ولی با

چشم دیده نمی شود.

   او با خوشحالی گفت: خوشحالم که با روباه من هم عقیـده ای! 

 

 

    در این موقع دوباره ساکت شدیم و ناگهان دیدم که شازده کوچولو به

خواب رفته است.

 

 |+| نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد ۱۳۹۷ساعت 14:41  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا