|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
تو سیارک بعـدی مِیـخواره نشستـه بود. هر چند دیدار بسیار کوتـاه بود
اما شازده کوچولو را به غمی بزرگ فرو برد!
شازده کوچولو به میخواره که ساکت و بی صدا پشت یک مشت بطری
خالی و یکی دو تا بطری پر نشسته بود گفت:
- چه کار می کنی؟
میخواره با لحن غمزده ای گفت:
- مِی می زنم، مِی می زنم، جام پیاپی می زنم.

شازده کوچولو پرسید: می می زنی که چه بشود؟
و میخواره جواب داد: که فراموش کنم.
شازده کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می سوخت پرسید: که چی
را فراموش کنی؟

میـخواره سرش را پایین انداخت و گفت: سرشکستگیم را!
شازده کوچولو که دلش مـی خواست دردی از او دوا کند پرسیـد:
- سرشکستگی برای چه؟
و میخواره جواب داد: سرشکستگیِ میخواره بودنم!

بعد از آن دیگر چیزی نگفت. شازده کوچولو که می دید آن مرد به کلی
خامـوش شـده؛ راهش را گرفـت و رفـت. همان طور که می رفـت با خود
اندیشیـد: این آدم بزرگ ها راستی راستی چه قدر عجیبند!

|
|