|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
می بینم که در همان حال ثـروت تو را و ذخائر و منابع تو را و جامـعـه ی
تو را و همه ی دنـیـای اسلامـی تو را می بـرنـد و تـو اصـلا" بـه آن هـا بـه
عنـوان زَخارف دنیا نگاه می کنی و می گویی: "ایـنها همه جیفـه و مـردار
است و قـابلـی نـدارد، نـعـمـت دنیـا نـصیـب کفاری که بیچاره ها در آخرت
بی نصیبند و بـا حسرت به مـا نگاه می کننـد و آن وقـت هر چه خورده اند
را باید پس بدهند، حال بگذار ببرند."
چه می گویی؟ اصلا" بـه قـدری سرت به خودت بند است که خبر هم
نداری که چه خبـر است!

تو می گویـی: نـماز خواندن بـا خدا سخن گفتـن است. تصـورش را بکن
کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد، اما خودش نفهمد که چه دارد
می گویـد! فقط تمـام تلاشش این باشد که با دقـت و وسـواس مُضـحکـی
الفـاظ و حروف را از مـخارج اصلیـش صـادر کند! اگر هنگام حرف زدن، "ص"
را "س" تـلـفـظ کـنــد، حرف زدنـش غلـط می شود، امـا اگر اصلا" نفهمیـد
چه حرف هایی می زنـد و به مخاطبش چه می گوید، غلط نمی شود!
تو! دین "نه" به من دادی، پدر، مادر! من دختر تو بودم،راه هایی که به
من نشان دادی، پیشنهادهایی که داشتـی، شکل زندگی و ارزشهـایی
اخلاقـی ای که به مـن ارائـه کـردی، ایـن اسـت:
نـرو... نـکن... نـبین... نگو... نفهم...
احساس نکن ... ننویس... نخوان... نه، نه ،نه، ...!
ایـن کـه هـمـه اش "نـه" شـد، مـن به دنبــال دیــن "آری" هستـم که
بـه من نشان بـدهـد کـه چه کنم، چه بخوانم، و چه بـفهـمم!
|
|