متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 
 

   دو سگ دیگر به نامهای «تیک» و «کونا» به دسته افزوده شد و سرعتی

که باک برای جذبه گرفتن از آنها به کار برد، نفس فرانسواز را برید.

   فریاد زد: « هیچ سگی مثل باک نمی شـه! هیچ! هیچ! به خدا هزار دلار

بیشتر می ارزه! تو چی می گی پره آو؟»

   و پره آو با سر تصدیق کرد. 

 

   راه بسیار خوب بود، به حد کافی کوبیده شده بود و برفی تازه هم نیامده

بـود که با آن نبـرد کنند تا راه را بـاز کننـد. هـوا هم زیاد سـرد نبـود. درجه ی

حرارت چهار درجه زیر صفر بود و در تمام مدت سفر همان طور ماند.

   فرانسواز و پره آو به نوبت سوار و پیاده می شدند و با توقف های کوتاه و

کم، سگ ها را مدام می راندند.

   رودخانه با یخ پوشیده شده بود و راهی را که ده روزه آمده بودند یک روزه

رفتنـد. بـالاخره به «اسکاگ وِی» رسیدنـد. مـدت سـه روز فرانسواز و پره آو

سینـه هـا را باد کردنـد و در خیابـان اصلـی اسکاگ وی گشتنـد و از بس به

نوشیدن دعوت شدند که خسته شدند.

   در این مدت نقل هر محفلی دسته ی سگ های ایشان بود و سگ بازان

و سگ دوستان دور سگها جمع می شدنـد. بعد سـه یا چهار تن از راهزنان

غربی خواستند شهر را بچاپند، که دست آخر به خاطـر زحمتی که کشیده

بودند، مثل کفگیر سوراخ سوراخ شدند! سپس دستور اداری آمد؛ فرانسواز

بـاک را صـدا زد، دستـش را دور گـردنـش انـداخت و گـریسـت. و دیـگـر باک

فرانسواز و پره آو را ندید. این دو نیز مانند انسانهای دیگر به کلـی از زندگی

باک خارج شدند.

 

   یک اسکاتلندی دورگه اختیار باک و رفقایش را در دست گرفت و در معیت

دوازده سگ  سورتمـه کش دیگر راه داوسن را در پیش گرفتند. اینک سگها

در یک گروه پستـچی به کار خود ادامـه می دادند. آنهـا از مردم جهان برای

اشخاصی که در حوالـی قطـب در جستـجوی طـلا بودند، خبـر می بردند و

برعکس حال و روز آنها را به صورت مکتوب به بستگانشان اطلاع می دادند.

   هر روز باید به شدت تقلا می کردند و بار سنگینی را می کشیدند. باک  

از این کار یکنواخت خوشش نمی آمـد، امـا کـارش را خوب انـجام می داد،

چون مانند دیو و سول لکز از کار خود مغرور بود. همچنین می دید که سایر

رفقـایش اعـم از اینکـه غـروری در خود حس کننـد یا نه، کار خود را به نحو

خوبی انجام می دهند.

   شبهـا چادر می زدنـد، طبـاخ ها آتـش درسـت می کردند و غـذا درست

می کردنـد. عـده ای آب یا یـخ برای آنهـا می آوردنـد. تعـدادی هیـزم جمـع

می کردند. سگ رانان به سگ ها غذا می دادنـد و آنها را تیمار می کردند.

   سگها بعد از خوردن ماهـی، شـروع به گردش و ولگـردی می کردند. این

گردش هـای شبانـه در میـان سگ ها که در حدود صـد تا بودنـد، برای باک

لذتی بی مثال داشت. میان این سگ ها جنگجویان سختـی نیز بودند، اما

پس از جنگ با سه سگ که از همه جنگجوتر بودند، باک بر همه مهتر شد،

به نحوی که چون او یال برمی افراشت و دندان نشان می داد، همه از سر

راهش کنار می رفتند.

   اما باک از همه کار بهتر آن می دیـد که کنار آتش دراز بکشـد، پاها را زیر

خود جمع کند و دستها را پیش رو دراز کند، سرش را بالا بگیرد، و چشمـان

خمارش را به شعله ی آتش بدوزد و خواب ببیند. گاه به یاد خانه ی قاضـی

میلر در دره ی سانتاکلارا می افتاد، اما بیشتر به یاد مرد سرخ پوش، مـرگ

کُرلی، و جنـگ عظیمـی که با اسپیتز کرد، و چیزهای خوبـی که خورده بود

یا دوست داشت بخورد می افتـاد. دلش برای زادگاهـش تنگ نشـده بود و

این گونـه خاطـرات برایش کشـشی نـداشـت. برای بـاک قـوی تر از این ها

«خاطراتِ وراثت» او بود که چیزهایـی را که قبـلا" هرگز نـدیـده بود برای او

آشنا جلوه می داد. غریزه ها که در واقع همان خاطرات نیاکان او بود که به

صورت عادت درآمـده بود، و در سالیـان اخیـر در او از میـان رفته بود باز زنده

می شد و جان می گرفت.

   گاه هنگامـی که در برابـر آتش دراز کشیـده بـود، به نظـرش می آمـد در

برابر آتشی دیگر در میان غاری دراز کشیده و مردی به غیر از آشپز در برابر

اوست که بدنی پرمو دارد و تقریبـا" عریـان است. مردی که از تاریکی زیاد،

می ترسیـد و پیوستـه گوش به زنگ بود؛ مثل کسی که مـدام از چیـزهای

دیده و نادیده در هراس باشد.

 

   گروه چاپارها یک ساعت قبل از روشن شدن هوا چادرها را جمع کرده و

به راه مـی زدنـد. بار سنگیـن بود و برای سگ ها کشیـدن آن دشوار بود و 

وقتی گروه  به دواسن سیتی رسید، وزن سگ ها کم شده بود و خستـه

و نـزار بـودنـد و لااقـل بایسـت ده روز یا یک هفتـه استراحت می کردنـد تا

دوباره روی پا می شدند، اما پس از دو روز از کناره ی رودخانه ی یوکان به

راه افتادند تا این بار نامه های طلاجویان را به خارج برسانند.

   سگ هـا خستـه بـودنـد و بدتـر از همـه این که هـر روز بـرف می باریـد.

معنـی آن این بود که راه نـرمتـر و برای دونـدگان کنار سورتمـه دشوارتـر و

برای سگ های سورتمه، کشیدن بار مشکل تر می شد. نیروی سگ ها

با وجود همه ی توجهی که سگ رانان می کردنـد و رسیدگی مرتـب آنها،

نقصـان می پذیرفـت. باک طاقـت می آورد و رفقـایش را نیز وا می داشت

که کار خود را انـجام دهنـد و نظـم را هم نگـاه می داشـت، هر چند او نیز

نسیار فرسـوده شـده بود. بیلی هر شب در خواب خود، مرتـب می نالید.

جو از همه وقت بدخوتر شده بود. و طرف سول لکز نمی شد رفت، چه از

طرفی که کور بود، چه از طرف دیگر. اما بیشتر از همـه «دیو» بود که رنج

می برد ...

 


برچسب‌ها: داستان, آوای وحش, جک لندن
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۶ساعت 0:55  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا