|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
برف سنگینی در حال باریدن بود.
ناصرالدین شاه هوس درشکهسواری به سرش زد.
دستور داد اتاقک درشکه را برایش گرم و نرم کنند و منقل و وافور شاهی را هم در آن مهیا سازند.
آنگاه در حالی که دو سوگلیاش در دو طرف او نشسته بودند، در اتاقکِ گرم و نرمِ درشکه دستور حرکت داد.
کمی که از تماشای برف و بوران بیرون و احساس گرمای مطبوع داخل کابین سرخوش شد، هوس بذلهگویی کرد و برای خنداندن سوگلیها، با صدای بلند به پیرمرد درشکهچی که از شدت سرما میلرزید گفت:
«درشکهچی!
به سرما بگو ناصرالدین شاه تره هم واست خرد نمیکنه!»
درشکهچی بیچاره سکوت کرد...
اندکی بعد شاه دوباره سرخوشانه فریاد زد:
«درشکهچی! به سرما گفتی؟»
درشکهچی که از سردی هوا نای حرف زدن نداشت، به زحمت گفت:
«بله قربان... گفتم!»
شاه: «خب چی گفت؟»
پیرمرد با صدایی شکسته جواب داد:
«گفت: با حضرت اجل همایونی کاری ندارم... اما پدرِ تو یکی رو درمیارم!»
این همان حکایتِ تلخِ تحریمهای امروز ماست.
آنان که در اتاقکِ گرم و مخملینِ قدرت نشستهاند،
با رانتهای چندصدمیلیاردی،
حسابهای بانکی در سوئیس و کانادا،
ویلاهای چندمیلیون دلاری در ترکیه و امارات،
و پاسپورتهای متعدد،
با لبخند میگویند:
«تحریم برای ما نعمت است»
اما درشکهچیِ این داستان، همان مردمِ فرودستاند؛
همانهایی که تحریم، هر روز گوشتِ تنشان را میدَرَد.
تحریم برای بالاییها فقط یک «بازی سیاسی» است که با دور زدن و دلالی، حتی سود کلان هم میبرند.
برای فرودستان اما، یک اعدام تدریجی و دستهجمعی است؛
روزی یک تکه از جان و امیدشان را میکَند.
درشکه همچنان میرود.
شاه هنوز در گرما میخندد.
درشکهچی هنوز میلرزد.
و سرما، بیرحمانهتر از همیشه،
فقط پدرِ او را درمیآورد.
|
|