|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
در ســکــوتــی مــانــده بــودم نــا امــیــد
روزم بـلـنـد شـبـم کـوتـاه مـویـم ســپـیـد
هر چه که بود بیهوده بود رنگی نداشت
دفتر عمر ورق می خورد آهنگی نداشت
هر چه که بود بیهوده بود رنگی نداشت
دفتر عمر ورق می خورد آهنگی نداشت
لاکـن در آن سـکـوت گـران کـسی رسیـد
کـسـی کـه جـان بـه جـان خسته ام دمیـد
هـر چه بـد بود از یادم رفت اندازه شـدم
مه رو وا کـرد خورشیـد آمـد تـازه شـدم
لاکـن در آن سـکـوت گـران کـسی رسیـد
کـسـی کـه جـان بـه جـان خسته ام دمیـد
هـر چه بـد بود از یادم رفت اندازه شـدم
مه رو وا کـرد خورشیـد آمـد تـازه شـدم
|
|