|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
در جمعی، یکی از این ایرانی هایی که از ملیت خویش فقط یک
شناسنـامه همـراه دارند و از فرهنـگ غربی یک دیپـلـم و از خود،
هیچ؛ همـراه توریست های تابستانی، از دیدن کلیسای نُتردام
پاریس برگشته بود و با آب و تاب و هیـجان و حیـرت، از عظـمـت و
اعـجاز هنر این بنـا حکایت مـی کرد و مـبـهـوت شده بود، در مـقـام
مـقـایسـه ی دو چیزی که هیچ کدام را نمی شنـاسد؛ که مـا
ایـرانی ها یک بـنـایی بـا این عـظـمـت و اسـتـحکام نداریم، و آن
چه ساخته اند یک قرن نگذشته، ویرانه می شود.

تصـادفـا" یک فـرانـسـوی که در مـدرسـه ی لوور درس می خوانـد
و آثـار هنری و معماری ما را می شناخت، خنده ای از آن خنده های
عاقل اندر سفیه نثارش کرد و گفت:
«شما غیر از پیاده روهای خیابان های لوکس تهران، کجای ایران
را گشتـه اید؟ این پنجره ها که با شیشه ی رنگین در نتردام دیده اید،
تقلیدی تَصنُّعی و غیر هنری از پنـجره هـای رنگیـن مسجدی است در
ورامین شما!»

|
|