|
متوسطه دوم و درس های ناگفته!
|
||
|
فقط از فهمیدن توست که می ترسند |
من خجلم که به چشمانت
که عاشق و درمانده ی آنها هستم نگاه کنم؛
چرا که چندی پیش در کوه پسر بچه ای را دیدم
که نگاهی بسیار عاشق تر از نگاه من داشت،
و به دختری با همان نگاه می نگریست
و از عشق بی پایان خویش به او،
زیبا و با زمزمه سخن می گفت،
چندان که دخترک سرانجام دل سوخته گفت:
علیرغم جمیع دشواری ها،
من، زیستن با تو و تمام مشتقاتش را می پذیرم.
پس چرا به جای عاشقانه و پنهان کارانه نگاه کردن،
زندگی مشترک عاشقانه یی را آغاز نکنیم؟!
و پسرک چنان گریخت ...
که گویی از جهنم مسلم می گریزد!

|
|