متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 

 

دوش دیدم وسط کوچه روان پیری مست


بر لبش جام شرابی و سبویی در دست


گفتم نکنی شرم از این می خواری؟!

 
گفتا که مگر حکم به جلبم داری؟

 
گفتم تو ندانی که خدا مست ملامت کرده؟

 
در روز جزا وعده به آتش کرده؟ 


گفتا که برو بی خبر از دینداری

 
خود را به از باده خوران پنداری؟! 


من می خورم و هیچ نباشد شرمم

 
زیرا به سخاوت خدا دل گرمم


من هر چه کنم گنه از این می خواری

 
صد به ز توام که دائما" هشیاری


عمر زاهد همه طی شد به تمنای بهشت


او ندانست که در ترک تمناست بهشت


این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت


هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت


دوزخ از تیرگی بخت درون من و توست


دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت 

 


برچسب‌ها: صائب تبریزی
 |+| نوشته شده در  شنبه دهم اسفند ۱۳۹۸ساعت 0:0  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا