متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 

 

   محمدکاظـم در حدود سال 1260 هـجری خورشیدی در روسـتـای

 دور افـتـــاده ای بـه نـــام  «ســـــاروق» در حوالی فراهـان اراک در

خانواده ی کشاورزی فـقیر چشم بـه جهان گشود و پس از گذراندن

ایام کودکی بـه کار کشـاورزی و زراعـت پـرداخت.

   مـحمـد کاظم هم مثل بقیه ی اهالی روستا از خواندن و نوشتـن

محروم بود و بهره ای از علم و دانش نداشت. 

   یک سـال در مـاه رمضـان مبلّغـی به ده آن ها می آید و از نمـاز و

خمس و زکات می گوید و می گوید هر مسلمـانی که حساب سال

نـداشـتـه بـاشـد و حقـوق مـالـی اش را نـپــردازد، نـمـاز و روزه اش

درست نـیـست و کسـانـی که گنـدمـشـان بـه حد نـصـاب بـرسد و

زکات و حق فـقـرا را ندهند، مالشان به حرام مخلوط می شود. 

   محمد کاظم که می دانست ارباب ده خمـس و زکـات نمی دهد،

به او تذکر می دهد اما چون ارباب به حرف او اعتنا نمی کند،تصمیم

می گیرد از روستا برود تا برای او کار نکند. هر چه خویشان و پدرش 

به او اصرار می کنند که بـمانـد، زیر بـار نمی رود و شبانه ده را ترک  

می کند. 

  سه سال می گذرد و محمد کاظم در روستاها و شهـرهای اطراف 

به کارگری و کشاورزی مشغول می شود.بالاخره ارباب ده از جایش

با خبر می شود و برایش پیغام می فـرستـد که تـوبـه کرده است و

خمس و زکاتـش را می دهد و از او می خواهـد که به ده بـرگردد تا

از خانه و خانواده اش بیش از این دور نباشد و پدر و مادرش از دوری

او غصه نخورند. 

   او به روستـای خود برمی گردد و در زمـیـنی که ارباب در اختیارش

مـی نـهـد، مـشـغـول بـه کـار می شـود و از همـان آغـاز نـیـمــی از

گنـدمـی که در اختـیـارش بـود را به فـقـرا می بـخشد و بـقـیـه را در

زمـیـن می افـشانـد. خداونـد هـم به زراعـت او بـرکــت مـی دهـد و

هـمـیـشه بیشتـر از حد معـمـول بـرداشت می کنـد و هـر سـالـه به  

شکرانه ی این برکت و فزونی، نیمی از گندمهـا را بین فـقـرا تقسیم

می کند. 

   یـک سـال هـنگام بـرداشت مـحصـول، در یک روز گـرم تـابستـانی،

خرمنش را کوبیده بود و منتظر وزیدن باد بود تا گنـدمهـا را باد دهـد و 

کاه را از گنـدم جدا کنـد، ولی هر چه انتظار کشید بادی نـوزید. ناچار

به ده برگشت.

   در راه یکی از فقـرای روستـا به او می رسد و می گوید: «امسال  

چیزی از محصولت را به ما نـدادی، ما را فرامـوش کرده ای آقا محمد

کاظم؟» 

   محمد کاظم می گویـد: «نه، نـه! خدا نکنـد! راستـش را بـخواهی

هنوز نتوانسته ام محصول را جمع کنم.» 

   آن فقیر خوشحال به خانه اش برمی گردد ولی محمد کاظم دلش

راضی نمی شود. آشفته حال بـه مـزرعـه برمی گردد تا بلکه بـتواند

مقـداری از گنـدمهـا را با دست هـم که شده آمـاده کنـد و به آن زن

بدهد تا برای فرزندان گرسنه اش نانی بپـزد. بالاخره مقـداری گندم 

را در کیسه می ریـزد و با کمی علـوفـه برای گـوسفنـدان، به طـرف

ده راه می افتد. 

   به جلوی باغ امامزاده ی ده که می رسد، چند لحظه روی سکوی

کنـار در مـی نشیـنـد تا نفسـی تـازه کنـد. در همیـن هنـگام متوجه

می شود که دو مسافـر از جاده به طرف امـامـزاده می آیند. وقـتـی

نزدیک تر می شوند یکی از آن دو مـرد به او می گویـد:

   «مـحمدکاظم نمی آیی بـرویـم برای امامزاده فاتحه ای بخوانیم؟»

   محمد کاظم همان طور که به لباس سفید و چهره ی زیبا و پر نور

آن دو مرد می نگریست، با خود فکر می کنـد که چطور آنها که تا به

حال او را ندیـده اند،او را به نـام می خوانند؟ 

   می گوید: «آقا من فاتـحه خوانـده ام و دیگر مـی خواهـم به خانه

بـرگردم.» 

   ولی آن مرد به نرمی می گویـد: «بسیار خوب بـا ما هم بیـا و باز

فاتحه ای بخوان.» 

   محمد کاظم به دنبال آنها وارد امامزاده می شود. در داخل صحن

آن دو مرد جوان مشغـول خواندن دعا و ذکر مـی شـونـد که مـحمـد

کاظـم از آن سر درنـمـی آورد و ساکت در کناری می ایـستـد. یکی

از آن دو می گوید: «محمد کاظم چرا چیزی نمی خوانی؟»  

   مـحمـد کاظـم می گویـد: «آقـا من مـکتـب نرفتـه ام و نمی توانم

بخوانم.» 

   مرد گفت: « هر چه که من می گویـم، تو هم بر زبان بیاور و تکرار

کن.» 

   در همیـن مـوقـع محمـد کاظـم می بیند که کلـمـاتی نــورانــی و

سبز رنگ بر روی سقف امامزاده در حرکت اسـت. احساس شگفتی

و ترس او را در بر می گیرد و از حال می رود و همان جا بر روی زمین 

می افتد. 

   وقتی به هوش می آید، از آن دو جوان خوش سیمـا و پاکیزه اثری 

نمی بیند. با کرختی از امـامزاده بیـرون آمده و جلوی سکو گنـدمهـا

و علوفه را برمی دارد تا به خانه برود. چند قدمـی که پیش می رود،

اتفـاقـات داخل صحن امـامـزاده را به خاطـر می آورد.

   وقتـی که کلمات نورانی روی سقـف امـامـزاده را به یـاد می آورد 

می بیند که آن کلمات بی اختیار بر زبانش جاری می شوند.  

   مـحمـد کاظـم در دلش احسـاس آرامـش و طـمـأنینـه سرشـاری 

می کند. می داند که اتفاق مبارکی را تجربه کرده است. گویی که

از خوابـی چنـد صد سالـه بیـدار شده است. در حالی که سر از پـا

نمی شناخت، با اشتیاق و ذوق وافری،یک راست به نزد پیش نماز 

ده می رود تا با او در این باره صحبت کند. 

    امام جماعت به آرامی به سخنان او گوش می دهد و می گوید: 

   «شاید خواب دیده ای محمد کاظم؟!» 

   مـحمـد کاظـم با اطـمیـنـان بـه او مـی گـویـد نه بـیـدار بـوده ام و 

کلـمـاتـی را که در سـیـنـه داشـت را بـر زبـان می آورد. پیش نـمـاز

درمی یـابـد که مـحمـد کاظـم دارد قـرآن می خواند! 

   آری، محمد کاظم به دلیل اخلاص، پاکی و عشق به انسان ها و

مستمندان، مورد عنایت و لطف الهی قرار گرفته بود.

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۸ساعت 8:11  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا