متوسطه دوم و درس های ناگفته!
 
 
فقط از فهمیدن توست که می ترسند
 

 

  شش نفر در هوای بسیار سرد و گزنده خود را به بوته ی کوچکی از

آتش می رسانند تا گرم شوند. در دست هر کدامشان ترکه ای چوب

بود و از قضا آتش در حال زوال نیز محتاج ترکه های چوب. 

   نفر اول که مردی سفیدپـوست بود به آتش پشت کرد زیرا در جمع

افراد کسی را دیده بود که سیاه پوست بود.

   دیگری به این خاطر که کسی در جمع آنها بود که هم دین او نبود،

ترکه ی چوبـش را از آتش دریـغ کرد تا مبـادا آن کافـر از گرمـای آتش

بهره ای ببرد!

   سومی که لباسی مندرس در بر داشت به خاطر مرد ثروتمندی که

در آن جمع دیده می شد، چوبش را در آتش نینداخت زیرا دریغش آمد

که آتش آن مرد ثروتمند گَنده دماغ را گرم کند.

   اتفاقا" مرد ثروتمند هم حیفش آمد چوبش را در آتش بینـدازد زیرا با

خود می اندیشید که چرا باید دارایی اش را صرف نجات کسی کند که

به خاطر تنبلی و بی کاری، فقیر و بی پول است.

   در چهـره ی مـرد سیاه پوست هـم، آتش انتقـام دیده می شد و به

این می اندیشید که ترکـه ی چوبـش را به جای این که در آتش اندازد 

بر فرق سر آن مرد سفیدپوست بنوازد!

   و سرانجام مرد ششم برای اینکه کار همراهان دیگر را تلافی کرده

باشد، چوبش را درون آتش نینداخت.

   به این ترتیب چوبها در دستشان باقـی ماند و همگی از فـرط سرما

خشک شدند.اما مردن آنها از سرمای برون نبود، از سرمای درون بود!

 

 

 آری، آری، زندگی زیباست.

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست.

گر بیفروزیش،

رقص شعله اش در هر کران پیداست.

ورنه، خاموش است و «خاموشی» گناه ماست!

 

 


برچسب‌ها: تحمل یا تولرانس, مروت, مدارا, ارج نهادن به نامها
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۸ساعت 23:6  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا